تبليغاتX
رائد

رائد

...زخمی بر پهلویم است روزگار نمک می پاشد و من پیچ وتاب میخورم و همه فکر میکنند که: میرقصم...

وصیت نامه

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 1:4  توسط پائیز  | 

نمیدونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که یه چیزی رو اصلا تجربه نکرده باشید اما وقتی یه نفر دیگه براتون تعریف میکنه احساس کنید کاملا از نزدیک لمسش میکنید؟! متن زیر رو یه جایی خوندم، این احساس بهم دست داد...

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم

تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/16ساعت 11:41  توسط پائیز  | 

مشکلی که به دیگران ربط نداشت!

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد .

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کننده گان سربریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 14:11  توسط پائیز  | 

شاید از آن پس کوه مرگم امشب برسد!

شاید از آن پس کوه
مرگم امشب برسد
کوس آزادی من
از پس تب برسد
لاف غمگین دلم
ره به پایان ببرد
جاده تلخ خروش
دل ز طغیان ببرد
شب تاسوعا شد
وقت مرگ است کنون
قصه درد بگو
قصه ‏ای از غم و خون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:46  توسط پائیز  | 

جدایی نادر از سیمین...جدایی شما از من...

این منم...

سیمین...

این منم که از خانه ای که با نادر داشتم میروم...

این منم که از کشوری که با نادر در آن زندگی میکردم میروم...

این منم که بخاطر انتخابی که حقش را دارم محکوم میشوم...

این منم که تقاضای طلاق میدهم...

اما اسم داستانم را گذاشتند جدایی نادر از سیمین...

...

این منم...

علی...

این منم که دارم از آنچه که با شما داشتم میروم...

این منم که میخواهم دیگر در 23 اردیبهشت نباشم...

این منم که بخاطر انتخابی که حقش را دارم محکوم میشوم...

این منم که دیگر نیستم...

اما اسم داستانم را میگذارم جدایی شما از من...

...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/28ساعت 17:47  توسط علی روستائی (روزی روزگاری که گذشت...تمام شد...) 

داروگ...کی میرسد باران...؟

نیما...!کجایی تا ببینی ما نیز روز و شب موعد باران را از داروگ میپرسیم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/24ساعت 1:44  توسط علی روستائی (روزی روزگاری که گذشت...تمام شد...)  | 

اخلاص !

خدایا! اخلاص ! اخلاص !

و می دانم ای خدا ، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبائی و خیر ، مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “مطلق “می کند!

 

در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غمهای همه حقیر  - که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روبا ه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار «بودن » ما ریخته اند، با یک خود خواهی عظیم انقلابی ، که معجزه ی ذکر است و زاده ی کشف ِ بندگی ِ فروتنانه ی ِ خویشتن ِ خدایی ِ انسان است- ناگهان عصیان می کند ، عصیانی که با انتخاب ِ تسلیم ِ مطلق به حقیقت ِ مطلق ، فرا می رسد و از عمق ِ فطرت شعله می کشد و سپس با تیغ ِ بوداوار ِ بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی ، “مجرد “می شود و آنگاه از بودا فراتر می رود و با دو تازیانه ی «نداشتن »و نخواستن همه ی آن جانوران آدم خوار را از پیرامون ِ انسان بودن خویش می تاراند و آنگاه، آزاد ، سبکبار، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا، «خود »شده و «مجرد»و «رستگار» ! انسان شده و بی نیاز ، به بلند ترین قله ی ِ رفیع  معراج ِ تنهایی می رسد و آنجا همه ی «من» های دروغین و زشت را ، که گوری است بر جنازه ی شهید ِ آن من ِ راستین و زیبا و خوب ، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویش نیز مجهول و از یاد خویش نیز فراموش ، فرو می ریزد،

با «ذکر» ، با «جهاد ِ بزرگ» و با «مردن پیش از مرگ» از درون ، به هجرت آغاز می کند ، هجرت از آنکه هست ، به سوی آنکه باید باشد.

                                                                                                     دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت 20:58  توسط پائیز  | 

آزادی، شرافت، آگاهی

من معتقدم هرچه درباره‌ی انسان گفتند فلسفه و شر است و انچه حقیقت دارد جز این نیست که انسان تنها آزادی است و شرافت و اگاهی... اینها چیزی نیست که بتوان فدا کرد حتی در راه خدا...

                                                                                                    "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/06ساعت 19:38  توسط پائیز  | 

بداهه...

دیشب آن پنجره باریکی که به تلخیص افق میپرداخت، تنها روزنه ای بود که مهتاب از آن به میهمانی دلتنگی های شبم میآمد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/25ساعت 14:44  توسط علی روستائی (روزی روزگاری که گذشت...تمام شد...)  | 

وحدت!

 

امام علی (ع) در پاسخ به پرسش از معناى سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه فرمودند به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى‏الله‏عليه‏ و‏آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم، جماعت، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندك باشند و تفرقه، همدستى با اهل باطل است هر چند بسيار باشند.

كنزالعمّال، ح 1644

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 22:36  توسط پائیز  |